تبليغاتX
هوای تازه -
ادبیات و سیاست

 

       اندیشه شاعرانه         علیرضافراهانی

 

شعر زندگی است و زندگی شعری است که هر لحظه در حال اتفاق افتادن است . اتفاق افتادن شعر و زندگی مرهون وجود دو عنصر بزرگ هستی انسان است . یعنی : اندیشه و احساس . تمایز انسان با دیگر موجودات جهان آفرینش این است که می اندیشد و احساس می کند . می اندیشد تا جهان و حضور خود در جهان را درک کند . و احساس می کند زیرا که می خواهد با دنیای بیرون از خود در ارتباط باشد و تاثیر بگذارد و تاثیر بپذیرد .

حال شاعر به عنوان فردی که در جهان واژه ها زندگی می کند و جهان واژه ها در ارتباط مستقیم با اندیشه و احساس انسان قرار دارد ، بیش از دیگری می اندیشد و احساسش حساس تر و شکننده تر از دیگر انسان ها است . اندیشه و احساس شاعر او را وادار به فرو رفتن در خویش می کنند . در خویش فرو رفتن شاعر همانا فرو رفتن در هستی کلمات و رابطه آنها با یکدیگر است . کلمات اندیشه و احساس شاعر را به سمت خود جذب می کنند و خود را در آنها به نمایش می گذارند . این نمایش با ایفای نفش عناصر تکنیکی و تاکتیکی شعر به اجرا در می آید . اندیشه به زبان وابسته است و احساس به شکل گرفتن در قالب خاص خود .

اما چیزی که در این مجال قابل پرداخت و بررسی است ، اندیشه شاعرانه و چگونگی شکل گیری آن در ذهن شاعر است. شاید دلیلی که موجب شد تا با توجه به بضاعت اندک فکری خود به این مبحث بپردازم ، فقدان اندیشه در بسیاری از شعرهایی باشد که خواسته یا ناخواسته – آگاهانه یا ناآگاهانه – گرفتار بیماری های صعب العلاج ادبی و حاشیه های از بین رفته ی دنیای واقعی ادبیات امروز جهان باشند . بحث خود را درباره اندیشه شاعرانه به چند پاره که شامل :

ا- دیدن   2 – به حافظه سپردن    3 – اندیشه شاعرانه 

پس از پرداختن به هر کدام از پاره های ذکر شده هرگز نخواهم خواست که به نتیجه یا قطعیت در باب نظر خود برسم . بلکه سعی این نگارنده آن خواهد بود که گوشه ای از نظرات موجود را درباره اندیشه شاعرانه نمایان کنم .

1-    دیدن یا بینایی شاعرانه

بی شک ابتدایی ترین مرحله پیدایش شعر در ذهن شاعر نظاره کردن یا بینش شاعرانه است . بینشی که گاه به جهان درون خود است و شاعر به اعماق خود چشم می دوزد و گاه از طریق بینایی روزمره به جهان بیرون از خود نظاره می کند . ذهن شاعر برای تغذیه ، محتاج بینش است . شاعر از راه دیدن به تصویر می رسد و تصویر همان واژه است .

دکتر رضا براهنی در مقاله (( الهام و کشف )) که در کتاب طلا در مس منتشر شده است ، می نویسد :

((  آفرینش شعر از آنجا شروع میشود که ناگهان در اتاقی که نشسته اید دستی نامرئی چراغ را روشن می کند . در یک لحظه هر چه را که در اتاق هست می بینید ؛ تمام چیزهای اتاق به سوی چشم شما حمله ور می شوند و در ذهن شما خود را به ثبت می رسانند . ناگهان دستی نامرئی چراغ را خاموش می کند و شما می مانید و تاریکی اتاق و فقط یادهایی از چیزهایی در اتاق ، که در زمان روشن بودن اتاق آنها را تماشا کرده اید ))

این همان دیدن است . دیدن شاعرانه . دیدنی که در لحظه اتفاق می افتد . اتاقی که دکتر براهنی از آن سخن می گوید شاید به استعاره همان جهان درونی و برونی شاعر باشد و آن دست نامرئی تلنگر ذهنی یی باشد که در یک لحظه شاعر را وادار به دیگرگونه دیدن می کند . این دیگرگونه دیدن شاعر یکی از همان تمایزات اندیشه و احساس شاعربا دیگر انسانها می باشد . و این دیگرگونه دیدن همان انفجاری است که موجب بوجود آمدن اندیشه و احساس در ذهن شاعر میشود . نگاه شاعر در یک لحظه سبب تحریک اندیشه و احساس وی میشود . در لحظه ای که شاعر در طبیعت نگاه همیشگی خود نیست . چیزی او را به ماورای بینایی نُرم می برد .

دکتر شفیعی کدکنی در کتاب صورخیال در باب بینش شاعر نسبت به جهان پیرامون خود می نویسد :

(( تصرف ذهن شاعر در مفاهیم عادی و ارتباطات زندگی انسان با طبیعت ، یا طبیعت با طبیعت چنانکه می دانیم حاصل نوعی بیداری اوست در برابر درک این ارتباطات . ذهن شاعر تنها ذهنی است که می تواند در برابر احساس ارتباطات بیدار باشد))

بیداری تصرف ذهن ، همان دیدن است . دیدنی که درونمایه مفهومی چیزها را  تصرف می کند و پس از درونی کردن آنها دست به بازتولیدشان می زند . اما در نگاهی دقیق تر به سخن دکتر شفیعی کدکنی در می یابیم که ذهن انسان به عنوان انبار دیدن های شاعرانه مداما در حال رابطه برقرار کردن با جهان های پیرامون خود است . ذهن شاعر در کمین ارتباطاتی که انسان با طبیعت یا طبیعت با طبیعت برقرار می کنند ، می باشد . البته چیزی که می توان به سخن دکتر شفیعی کدکنی اضافه کرد آن است که گونه ای از طبیعتی که ایشان از آن سخن گفته اند طبیعت درونی است که ارتباط شاعر با این نوع طبیعت بیشتر و پررنگ تر است . ذهن شاعر با دیدن این ارتباطات تغذیه میشود و نیروی تحرک میگیرد .

 نیروی تحرکی که ذهن از دیدن یا بینش می گیرد ، عنصر خیال است . همان عنصر اضافه بر سازمانی که موجب تمایز نگاه شاعر با نگاه های انسانهای دیگر می شود . دیدن شاعر خیال گونه است . البته منظور از خیال صرفا آن معنا متوهم نیست بلکه خیال همان تفاوتی در بینش شاعرانه است که آن را به ماورای بینایی نُرم می برد . خیال وارگی رمز موفقیت بینش شاعرانه است . اگر نگاه شاعر هم به دنیای پیرامون خود همانند نگاه های طبیعی روزمره باشد ، پس تفاوتی نمی تواند میان مفهوم صحبتهای روزانه انسانها با شعر زمان خودشان باشد . نگاه شاعرانه در عنصر خیال اتفاق می افتد . طبق تمام استنادات تاریخی در باب شعر عنصر خیال یکی از اصلی ترین ارکان هنر شعر بوده است . عنصری که موجودیتش ابتدا در نگاه شاعر ظهور می کند و سپس در دیگر اجزای شعری خود را به ثبت می رساند . اما پیدایش عنصر خیال از بطن اندیشه ای که برآمده از نگاه شاعرانه است ، به وقوع می رسد .

دکتر شفیعی کدکنی در قسمتی از مباحث خود در زمینه عنصر خیال در کتاب مرجع و معتبر صورخیال اشاره می کند که خیال حاصل نوعی تجربه است که در نگاه شاعرانه بدست می آید . در ادامه ایشان از خیال به عنوان (( تصویر )) یا ((ایماژ)) هم یاد می کنند که در نهایت حاصل دیدن و نگاهی می شود که برآمده از اندیشه و تفکر است .

2 – به حافظه سپردن

دکتر رضا براهنی در قسمتی دیگر از مقاله الهام و کشف خود می گوید :

(( ادراک ، احساسهایی را که از دیدن در انسان پیدا شده به حافظه می سپارد . حافظه آنها را بطور ناخودآگاه در اختیار تخیل می گذارد و تخیل آنها را به صورت کلمات مصور می کند .  ))      

نقش حافظه در شکل گیری اندیشه و تخیل شاعرانه در در مطلب یاد شده غیرقابل انکار است . در اصل حافظه نقش میانجی را در بازتولید حادثه ها و اتفاقات منعکس شده در نگاه شاعر را ایفا می کند . حافظه تصویر منعکس شده در ذهن شاعر را در خود ضبط می کند . حال این تصویر می تواند نمای عینی داشته باشد و یا اینکه از بطن درونیت شاعر برآمده باشد . سپس تصویر را در خود از لحاظ احساسش کنترل می کند . حافظه شاعر انباری است از دیده های او که به مرور زمان ثبت و ضبط شده اند . شاعر نمی تواند همواره هر چیزی را که می بیند به اندیشه تبدیل کند و ازدرون آن اندیشه ، شعر بیرون بکشد . دیدن شاعر مرحله شکل گیری احساس است و به حافظه سپردن نگاه های شاعرانه مرحله ی ذخیره کردن و کنترل احساس است . زمانی انبوه نگاه های شاعرانه در حافظه ی شاعر انباشته آنگاه حافظه آنها را به اندیشه تبدیل می کند .

زمانی است که شاعر در حال قدم زدن در پیاده رویی است . به یکباره مقابل خود کودکی می بیند که در آن لحظه به جای نشستن سر کلاس درس در حال گدایی است . جرقه ای در ذهن زده می شود . اما چون زمینه برای برون ریزی مهیا نیست ، آن صحنه به حافظه سپرده میشود . در زمانی دیگر شاعر همان صحنه را از زاویه ای دیگر مشاهده می کند و تلنگری دیگر به ذهنش خورده میشود . اما باز به دلیل نامساعد بودن شرایط ذهنی تصویر به حافظه سپرده میشود و شاعر از آن عبور می کند . در مرحله دیگر به سبب تراکم حجم ذهنی شاعر نسبت به آن تصویر به محض دیدن جرقه به انفجار مبدل می شود و در آن لحظه انفجار در ذهن شاعر رخ می دهد . حافظه ی شاعر شاهراه میانه ای است برای تبدیل نگاه شاعرانه به اندیشه شاعرانه .

3 – اندیشه شاعرانه

اندیشه ی شاعر از دل تپنده نگاه او به پیرامون خود تولد می یابد . شاعر نگاه می کند که بیاندیشد و نگاه او در اعماق نفوذ می کند . در اعماق هر چیزی که او را به اندیشه کردن وادار کند . تفاوت نگاه شاعر با دیگر نگاه ها در این است که نمی تواند در سطح حرکت  کند . در عمق حرکت کردن نگاه شاعر ، خیال را در ذهن او تجسم می کند . تجسم خیال یعنی در آنسوی نگاه نُرم حرکت کردن . اندیشه ی شاعر در آنسوی طبیعت معمول دیدن ها بارور میشود . و اندیشه هسته ی مرکزی خلق شعر است . نیمه ای از روح شعر ، اندیشه است . روحی که در ذهنیت شاعر  ، جن زده است . شاعر روحی است که در کالبد واژه ها ریخته می شود . روحی که از جسمیت شاعر خارج می شود و نمی تواند بطور طبیعی به پیرامون خود نگاه کند .

دکتر رضا براهنی در گوشه ای از مقاله (( خلاقیت ، تجربه و ... )) می نویسد :

(( روح حاکم بر همه است . حواس و احساس ها هر چه را که احساس می کنند به تخیل می سپارند و تخیل آنها را با اندیشه در میان می گذارد و تمام اینها در روح منعکس می شوند و جوابگوی معنویت روح نیز هستند . ))

روح شاعر ناظر است . ناظر بر مشاهدات درونی و بیرونی یی که  موجب بوجود آمدن احساس در مخیله شاعر میشود . مشاهداتی که به حافظه سپرده می شوند تا با تعمق در آنها اندیشه شکل گیرد . و شکل گیری اندیشه در ذهن زمانی که به تکامل می رسد ، درون شاعر انقلاب می شود .

وقتی در درون روح ، اندیشه و احساس به نقطه ی تلاقی می رسند ، به چیزی در ژرفنای سیاهی ها نور می پاشد و اکتشاف بوجود می آید . اندیشه نوری است که موجب روشنایی ذهن شاعر می شود . نوری که بر مفاهیم می افتد . مفاهیمی که متولد شده از دیدن ها است . مفاهیم لحظه ای که به کشفی نو می رسند و توام با شور درونی میشوند که حاصل کشف است ، انفجار رخ می دهد و شعر اتفاق می افتد .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 11:24  توسط علیرضا فراهانی  |